تبليغاتX
آزادی حق نسبی یا...

 

قوه قضائیه جمهوری اسلامی امروز خبر صدور حکم اعدام برای یعقوب مهرنهاد، روزنامه نگار و فعال مدنی در زاهدان را تائید کرد.

سحنگوی قوه قضائیه جمهوری اسلامی با تائید حکم اعدام برای این روزنامه نگار و فعال مدنی ادعا کرد "این حکم بدلیل ارتباط او با گروه جندالله صادر شده است."

یعقوب مهرنهاد در دادگاهی غیرعلنی و بدون وکيل مدافع محاکمه شده است.

به گزارش خبرنامه امیرکبیر، یعقوب مهرنهاد یک روزنامه نگار و فعال مدنی است و دبیر انجمنی با نام “جوانان صدای عدالت” و سرپرست روزنامه “مردم سالاری” در استان سیستان و بلوچستان بوده است.

انجمن صدای عدالت، نهادی مدنی، مستقل و مردمی بود که با اخذ اعتبارنامه از سازمان ملی جوانان از سال ۱۳۸۱ فعالیت خود را آغاز کرد. این انجمن که از دانشجویان و جوانان سیستان و بلوچستان تشکیل گردیده است، در جهت ارتقا سطح آموزشی و فرهنگی مردم استان و کمک به مردم محروم و فقیر تلاش می کرد.

یعقوب مهرنهاد بیش از ۵ ماه در بازداشتگاههای وزارت اطلاعات به سر برده و پس از آن به مدت ۲ ماه بدون هیچ حکمی در زندان مرکزی زاهدان زندانی شد. در چهارم دی ماه دادگاه وی تشکیل شده و پس از محاکمه به جای صدور حکم و علی رغم گفته قاضی پرونده مبنی بر صدور حکم طی ۱۰ روز، مجددا وی را در تاریخ ۱۵/۱۰/۸۶ برای اخذ اعترافات اجباری و ایجاد سناریوی ساختگی، به بازداشتگاه اطلاعات انتقال داده اند.

در آخرین ملاقات یعقوب میرنهاد با یکی از اقوامش در ۲ ماه پیش، آثار شکنجه بر سر، صورت و بدن وی آشکار بوده و او به شدت دچار کاهش وزن شده بود.

اعضای خانواده یعقوب مهرنهاد معتقدند که حکم حقیقی دادگاه، حکم اعدام نبوده و احتمالا در اثر شکنجه و ضرب و شتم یعقوب، مشکلی برای وی پیش آمده و برای سرپوش گذاشتن بر این ماجرا این حکم صادر شده است تا با یک صحنه نمایشی اعدام در محوطه زندان از افشای شکنجه های وارده بر یعقوب جلوگیری شود.

 

+ نوشته شده توسط حبیبی از فنلاند در Tue 19 Feb 2008 و ساعت 22:40 |

 

قوه قضاییه جمهوری اسلامی هفته گذشته یعقوب مهرنهاد نویسنده وبلاگ "مهرنهاد" و فعال مدنی بلوچ را پس از ده ماه بازداشت و شکنجه در دادگاهی بدون حضور وکیل و هیئت منصفه و اعضای خانواده او با اتهامات واهی به اعدام محکوم کرد.

آقای مهرنهاد مدیر کل انجمن جوانان صدای عدالت است که در چهارچوب قوانین جمهوری اسلامی برای جوانان بلوچ برنامه اجرا می‌کند. او پس از شرکت در یک جلسه پرسش و پاسخ که برخی از مقامات زاهدان نیز در آن شرکت داشتند بازداشت شد و دلیل دستگیری او اعلام نشد. خانواده و وکیل او پس از 5 ماه موفق به دیدار او شدند در حالی که از شدت شکنجه تعادل خود را از دست داده بود و 15 کیلو وزن کم کرده بود.

کانون وبلاگ نویسان ایران توجه همه مجامع بین المللی را به بدعت گزاری قوه قضاییه ایران برای اعدام وبلاگ نویسان به دلیل ابراز عقاید خود جلب می‌کند. در ایران هر گونه ابراز عقیده با مجازات‌های وحشیانه شلاق و قطع دست و پا و اعدام به جرم‌های واهی اقدام علیه امنیت کشور و ارتباط با بیگانه و گروههای غیر قانونی جواب داده می‌شود.

کانون وبلاگ نویسان ایران خواهان لغو حکم اعدام آقای مهرنهاد است و مصرانه از همه حامیان حقوق بشر می‌خواهد که در برابر نقض وحشیانه حقوق بشر در ایران و سرکوب بیرحمانه وبلاگ نویسان و آزاداندیشان ساکت ننشینند و به هر شکل ممکن از اعدام یعقوب مهرنهاد وبلاگ نویس ایرانی جلوگیری کنند.

کانون وبلاگ نویسان ایران (پن لاگ)
آدرس وبلاگ آقای مهرنهاد
http://mehrnehad.blogfa.com/

رونوشت برای:

سازمان عفو بین الملل
دیدبان حقوق بشر
کمیسیون حقوق بشر اتحادیه اروپا
شورای حقوق بشر سازمان ملل متحد

 

+ نوشته شده توسط حبیبی از فنلاند در Tue 19 Feb 2008 و ساعت 22:26 |

 

  زن آزاری در قصهها و تاریخ

  شكوفه‮ ‬تقی

  نشر باران ، سوئد

  چاپ اول 2008/ 1386

  شابک: 2-15-85463-91-978

  Info@baran.st

  www.baran.st 

کتاب زن‌آزاری در قصه‌ها و تاریخ یک اثر پزوهشی به‌قلم شکوفه تقی است که بهوسیلهی نشر باران در استکهلم چاپ و منتشر شده است.

تاریخ، قصه‌های عامیانه، آداب و رسوم اجتماعی و باورهای مذهبی نشان می‌دهند که زن همواره با خشونت مورد تحقیر و آزار قرار گرفته است.

تاریخ می‌گوید زنان در بسیاری از نقاط جهان به‌جرم زن بهدنیا آمدن، زنده به‌گور شده‌اند. تاریخ مجازات‌های مذهبی و اجتماعی می‌گوید اگر مردی از زنش، دخترش، مادرش و خواهرش کوچکترین خلافی ببیند یا بشنود که احتمالا جنبهی جنسی داشته باشد، مرد اجازه دارد زن را مثله کند، بی‌آنکه مجازاتی برایش وجود داشته باشد.

قصه‌های عامیانه می‌گوید اگر زنی نازا بوده یا برای مرد فرزند پسر نمی‌آورده، مرد اجازه داشته او را نیمه‌شب در سرما و تاریکی از خانه بیرون یا در سیاهچالی زندانی کند. زن تنها روزی از آن گور دست‌ساز بیرون می‌آمده که مردی دیگر به‌طور مثال پسرش به عرصهی وجود می‌رسیده و وسیلهی خلاصی او را فراهم می‌کرده است.

آداب و رسوم نشان می‌دهند که در مراسم عروسی، مرد، زن را تحت عنوان مهریه و یا شیربها می‌خریده و هنوز هم می‌خرد. همان آداب و رسوم در نقطه‌ای از جهان می‌گوید مرد باید با چوب بر سر عروسش بکوبد و یا به بالای بام برود تا زن از زیر پایش رد شود.

قوانین اجتماعی و مذهبی در بعضی جوامع می‌گوید زن برای برآورد نیاز جنسی مرد هر چقدر هم کودک باشد، رسیده و بالغ محسوب می‌شود و برای برخورداری از حقوق مالی و سایر حقوق انسانی، هرچقدر هم توانا و خردمند باشد، هنوز ناقص‌العقل به‌حساب می‌آید.

  در بسیاری از متون مذهبی در تاكید بر دو اصل در رابطه با زنان اتفاق نظر وجود دارد: یك، زن بالقوه دارای نیروی جنسی مخرب و شیطانی است و دو: فاقد قوهی عقلانی است. به‌همین دلیل است كه در اغلب متون سفارش می‌شود كه مرد میبایست امكان هشیاری قدرت جنسی را در زن چنان تحقیر و لگدكوب كند كه این نیرو در‮ ‬زن‮ ‬مجال‮ ‬سربلند‮ ‬كردن نیابد‮ ‬و دیگر‮ ‬این‌که به‬دلیل‮ ‬فقدان‮ ‬عقل‮ ‬و امكان‮ ‬گول‮ ‬خوردن،‮ ‬او را‮ ‬دائم‮ ‬زیر‮ ‬سلطه‮ ‬و نفوذ‮ ‬خود‮ ‬داشته‮ ‬باشد‬.

  بهعقیده‌ی شکوفه تقی، «پشت هر خشونتی که ابراز می‌شود ترسی درونی و پشت هر تحقیری که به‌کسی روا داشته می‌شود حسادت و احساس خودکم‌بینی نهفته است و اگر تاریخ بشر پر از خشونت و تحقیر نسبت به‌زن است در واقع گواه ترس مردها از زن‌ها و احساس خودکم‌بینی‌شان در برابر زنان است.»

  در این کتاب تاکید میشود آن‌چه از دید قوانین مذهبی و اجتماعی پارهای جوامع، دربارهی زنان، ضد ارزش و کفرآمیز بهشمار می‌آمده، در دورهای دیگر تبدیل به باوری قدسی شده است. تنها بازی قدرت و تلقی مردانه از آن بوده که قدسی را به شیطانی و به عکس بدل کرده است.

  کتاب زن‌آزاری در قصه‌ها و تاریخ، نه‌تنها به‌سابقهی این دیوانگاری در قصهها، تاریخ، متون مذهبی، آداب و رسوم می‌پردازد بلکه علل آن را نیز مورد بررسی قرار می‌دهد. همچنین میکوشد نشان دهد ضعف مردان در رابطه با تسلط بر قوای جنسی سبب خداانگاری خود و دیوانگاری زن شده است.  نویسنده کتاب را در دو بخش تنظیم کرده است. هدف بخش اول که در هشت فصل تنظیم شده این است که سابقهی بیماری زنآزاری را نشان دهد و دلایل تاریخی و اجتماعی آن را ریشه‌یابی کند. نگارنده در فصول اول و دوم به حقوقی که جامعه و قانون تحت عنوان صاحب نخستین دختر به‌مرد سپرده است میپردازد و عواقب تخطی از آن و یا تجاوز به آن را شرح می‌دهد. همچنین می‌کوشد نشان دهد چگونه متون مذهبی در کنار فرهنگ شفاهی آن مجازاتها را توجیه میکنند. در فصل سوم در مورد باکرهگی و دلایل اهمیت آن از دید مردان بحث میشود.   فصل چهارم به‌قاعدگی و ارتباط آن با دیوانگاری زن اختصاص دارد. در این فصل مطرح میشود که چگونه و چرا یک نماد واحد در رابطه با زنان در یک دوره، رمزی قدسی و در زمانی دیگر به‌رمزی شیطانی مبدل شده است.  

  موضوع فصل پنجم، هشیاری جنسی زن و عواقب و مجازات‌های مربوط به آن است. همچنین نشان داده میشود نماد مار در ارتباط با مرد صورتی قدسی و در رابطه با زن تصویری شیطانی پیدا میکند. نگارنده در فصل ششم نه تنها شکار و دزدیدن زنان را به عنوان یک رسم بررسی میکند که به‌ریشه‌یابی آن میپردازد. ضمن آنکه سعی میکند نشان دهد بین نحوهی امرار معاش و برخورد مالکانه با زن ارتباطی مستقیم وجود دارد.

   هدف فصل هفتم نشان دادن تأثیر فقه و متون مذهبی بر فرهنگ شفاهی است. همچنین نشان داده میشود که وجود تاریخی زنان نامی یا مادران درستکار انکار شده تا بتوان زنان را موجوداتی احمق و خیانتکار معرفی کرد و به این ترتیب در اعمال تسلط بر ایشان تمهید کم‌تری به‌کار برد. 

 موضوع فصل هشتم، رفتار عرف جامعه به‌صورت عام و رفتار شوهر به‌صورت خاص با زن در رابطه با باروری و فرزندآوری است.

 بخش دوم این دفتر به پنج فصل تقسیم میشود و موضوع آن نشان دادن تواناییهای زنان است که در تاریخ و قصهها گاه بسیار بی اهمیت قلمداد شده و گاه کاملاً انکار شده است.  

  فصل اول از بخش دوم به زنان و حکومت اختصاص دارد. این فصل به‌حضور زنان در تاریخ، اسطوره و قصههای ایرانی و انتظار مردان می‌پردازد. موضوع فصل دوم زنان روحانی یا حتی جادوگر است که علی‌رغم تواناییهای فراوان گمنام ماندهاند. فصل سوم به زنان سپاهیای میپردازد که در لباس مردان خدمت میکردهاند. فصل چهارم به‌زنان و هنر اختصاص دارد. این فصل به زنان معروف و گمنامی میپردازد که با هنرشان حضوری در قصهها یا فرهنگ شفاهی ندارند اما در تاریخ و سفرنامهها به وجودشان اشاره شده است. 

 موضوع فصل پنجم زنانی است که از راه جاسوسی و تن فروشی امرار معاش میکردهاند. از آن جملهاند پیرزنان جاسوس و دلالهگان.

 کتاب را می‌توانید از کتابفروشی‌های محل زندگی خود و یا از طریق نشر باران در سوئد تهیه کنید.  
 
 
 

 

+ نوشته شده توسط حبیبی از فنلاند در Fri 1 Feb 2008 و ساعت 18:8 |

ما از تبار قريش هستيم و هواخواهان ما عرب و دشمنان ما ايراني ها هستند روشن است كه هر عربي از ايراني برتر و بهتر و هر ايراني از دشمنان ما هم بدتر است ايراني ها را بايد دستگير كرد و به مدينه آورد. زنان شان را به فروش رسانيد و مردان شان را به بندگي و بردگي اعراب گماشت.

حسين بن علي، سفينه البحار و مدينه الاحكام والاثار، نوشته ي حاج شيخ عباس قمي، ص164

روزهايِ عاشورا كه مي شود ،اين كاروانِ جوشانِ سينه و سنج و طبل و مويه و نوحه حالم را بسيار پريشان مي كند ، چه بسيار بارها كه از خود پرسيده ام اين همه اشك ريختن براي چيست و چه دردي از دردهاي كُشنده ي مردمان اين سرزمين دوا كرده ، و سر آخر با كمال افسوس به خود پاسخ گفته ام كه : «هيچ» ، حقيقت اش را بخواهيد من در اين طومارِ طويلِ مرثيه و عزا هيچ چيز جز نمودِ بارزِ گونه اي مسخ فرهنگي را نمي بينم كه در هاونِ درد ها و مرارت ها و زجرها ، پناهِ خويش را در باورها و اعتقادات همان كساني مي يابد كه عاملان اصلي محنت ها و زحمت هاي او بوده و هستند.آن گاه كه قوم مغلوبي پيوسته بر چرخ آتشينِ شكنجه ي چيره گشتگانِ در گردش باشد و استخوان هاي پيكرش زير سم ضربه يِ اسبان زور و فشار و استبداد او به صدا در آمده و راه و پناه و چراغ و كورسويي به هيچ ناكجايي نداشته باشد ، آن گاه كه همه ي خيزش هاي او با تزوير و دغا و دروغ و ريا به خون نشسته باشد ، آن جا كه همه ي خشم و خروش و هيمنه ي آتش گونه ي ِ جان بركفان و سوگند پيشگانِ او در صدايِ شيهه ي اسبان افسار گسيخته و در زير چكاچاك شمشير هاي به خون آهيخته گم شده باشد آن گاه كه همه ي اميد هاي او بر باد رفته باشد، باري آن گاه است كه چون كودكي به دامان همان كس يا كساني مي آويزد كه با تازيانه هاشان آه از نهاد او برآورده اند.

راست اش را بخواهيد به گمان من علت اصليِ روي نهادن نياكان ما ايرانيان به «امامان معصوم!»[خاندان محمد بن عبدالله] هيچ نبوده است جز تجربه ي شكست هايِ پشت اندر پشتِ اين ملت از تازيان [ علت به كاربستن اين واژه شوينيسمِ نويسنده نيست تنها هدفم ناميدن اعراب است به همان گونه اي است كه پيشينيان مي ناميده اند ،به شاهنامه دقت كنيد:

از اين پس شكست آيد از تازيان ستاره نگردد مگر بر زيان ].

در ميان سرزمين هايِ مورد هجوم تازيان برخلافِ تاكيدات نمايان دكتر شريعتي مبني بر اين كه ايرانيان اسلام را با آغوش باز پذيرا شدند ما از همان آغاز شاهدِ ايستادگيِ سرسختانه ي ايرانيان در برابر تازيان بوده ايم، سراسرِ دو قرن نخست تاريخِ پسا اسلامي ايران سرشار از شورش ها و خيزش هاي مردمي است كه عليه فرمانفرمايان تازيِ خويش قد بر مي افراشتند و در هجمه يِ طوفان وار سپاهيان خليفگان تن به خاك مي سپردند،علت اين شورش ها و به پا خاستن ها طبعاً ماهيتِ تبعيض گونه و چندگانه بين دين اسلام بود كه ملت هايِ تحت تصرف خود را با زور و فشار ناگزير به پرداختن جزيه مي كرد ، حقيقت اين است كه اسلام بر خلاف تصور رايج به هيچ رو يك دين برابري گرا نيست و در متن مانيفست آن كه همان قرآن باشد انسان ها نه تنها از ديدگاه اجتماعي با هم برابر نيستند بلكه به هر يك از آن ها مرتبه و درجه ي اجتماعي ويژه اي اختصاص داده شده است به گونه اي كه در آن حتا مسلمانان هم كيش نيز با هم برابر نيستد چه رسد به نامسلمانان ـ از اين جاست كه مي توانيم نتيجه بگيريم كه گفته يِ آن دسته از تاريخ نويساني كه بر اين باورند كه علت روي نهادن ايرانيان به اسلام شعار برابري و برداري بوده اساسا يك دروغ تاريخي است كه اگر گستردگي مرزهاي ايران زمان ساسانيان را همراه با كمبود امكانات ارتباطي و تبليغي در آن زمان را نيز در پندار آوريم دروغ بودن آن بيشتر نمايان مي شود، چرا كه امكانات آن زمان هرگز تا آن اندازه نبوده كه بتوان مژده دين نوين را به همه ي «ستمديدگان» ايران كه تشنه برابري و دادخواهي بودند و از جور حاكمان ساساني خسته ، رساند.فرمانروايي تازيان بر ايرانيان تنها به پرداخت جزيه محدود نمي شد بلكه اعراب پيوسته ايرانيان را تحقير و خوار مي كردند چنان كه اگر تازي اي باري بر گرده داشت و در راه به ايراني اي برمي خود ايراني مي بايست بار او را تا در خانه اش بي هيچ چشم داشتِ مزدي حمل كند يا اگر سوار بر مركبي مي بود بايد تازي را نيز سوار مي كرد ،همين ستم كاريِ بهره كشانه و پست شمارانه بود كه ايرانيانِ عجم ـ اين واژه اي است كه تازيان بر ايرانيان نهاده بودند ؛ به معناي گنگ و بي زبان ـ را وا مي داشت كه در برابر تازيان به ستيزه برخيزند؛["چون محتسب برای اخذ جزيه نزد ذمّی آيد، او را پيش خود بايستاند و به او پس گردنی زند و گويد: جزيه را بپرداز، ای کافر!"]اما تاريخ اين ستيزه ها و نبردهاي مردمي چيزي جز تاريخ سركوب و كشتارِ شورشيان نيست ، در نمايشنامه ي اين كارزارها ما تنها شاهد بر خاك پاشيدن خون مردمان بيچاره اي هستيم كه در طلب به دست آوردنِ آزادي و سر بر تافتن از بردگي مزدورانه دست به سلاح برده اند و طُرفه آن كه در بسياري از موارد اين كشتارها به فرمان همان «سرورِ آزادگان» اي به انجام مي رسيده اند كه اكنون چنان در پَسخانه يِ جان مان رخنه كرده اند كه از ياد برده ايم چگونه به فرمان ايشان چه خون ها كه از آزادگان ما بر زمين ريخت.البته مي دانم پذيرفتن اين گفته ها براي شيفتگانِ [حضرت علي]كاري بسيار دشوار است و دشوارتر پذيرفتن اين كه فرزندان همين امام همام در سركوب خونين مردمان طبرستان دست داشته اند. اين را نيز مي دانم كه نگاه سياه و سفيد بين اين باورچيانِ پنبه در گوش نهاده كه گوش هر چه حقيقت است را با تعصب هاي كورشان كر كرده اند ، به همان رسن هميشگي اش دست خواهد آويخت كه: شما دروغ زنيد و از روي عناد اين سخن ها را بر زبان مي رانيد .اما مرا با اين هاي كاري نيست بهل تا همچنان كاسه ي جهل شان را بليسند.

آن چه در ادامه مي خواهم بدان بپردازم شرح تاريخيِ كوتاهي است از مناسبات امام حسين بن علي با معاويه بن ابوسفيان پس از صلح او با امام حسن تا روشن شود كه آيا حسين بن علي به راستي همان انسان بزرگ و ستمديده اي است كه به خاطر احقاق حقوق مستضعفان ، لب تشنه در بيابان نينوا با 72 تن از ياران جان بركف اش در برابر «زور و زر و تزوير» ايستاد و جان در راه حقيقت نهاد يا واقعيت هرگز به گونه ي ديگريست ؟!

اگر بخواهيم با ديده ي حقيقت بين در رخداده هاي تاريخي درانديشيم بايد گفت كه در شورش امام حسين بن علي بدون شك گرايش هاي و انگيزه هاي مردم گرايانه وجود داشته اما به نظر مي رسد علت اين جنبش او نتيجه ي يك خطا در محاسبات بود كه تاوان اش را هم پس داد،خطاي او نشناختن مردمي بود كه به او وعده ي هم ياري داده بودند، كه اين البته خود به تنهايي دال بر آن است كه اين امامِ ستم كشيده نمي توانسته است كه با درهاي غيب پيوندي داشته باشد .[بسياراني بر اين باورند كه امام از پيش مي دانست كه مردم به او پشت خواهند نهاد و در دشت نينوا لب تشنه شهيد خواهد شد و زنان و فرزندان اش را به اسارت خواهند برد ، من سپس تر به اين موضوع كه آيا امام حسين تمايلي به نبرد داشت يا خير باز خواهم گشت ، اما به گمان من اين از آن دست باورهاي ايمانيِ افراد است كه مي خواهد رخداده هاي تاريخي را به سود اعتقادات خويش تحريف كند و بدين سان حماقتي را كه امام حسين به خرج داد را لاپوشاني نمايد، زيرا به هر رو اين به دور از خردورزي است كه بپنداريم امام از پيش مي دانست كه در دشت سوزان نينوا گير خواهد افتاد و با اين وجود زنان و فرزندان و خويشاوندان و حتا كودك شيرخواره اش را با خود به ميدان جنگ برد تا با تير كمان دشمن خون اش بر زمين ريزد مضافاً اين كه من به دور از انسانيت مي بينم كه كسي فرزند شيرخواره اش را به آماج سيل خروشان تيرهاي دشمنان بسپارد ، به ميدان كشاندن اين كودك بيش و پيش از هر چيز نشان از عجز سردرگم و متضرعانه ي امام پير دارد كه خواهان ادامه ي جنگ نيست].

اگر به واپس برگرديم همه چيز روشن تر خواهد شد،حقيقت اين است كه آن چنان كه منابع تاريخي نشان مي دهند ميان معاويه و حسين بن علي هميشه مناسبات دوستانه اي در كار بوده است دست كم از آن هنگام كه ميان امام حسن بن علي و معاويه پيمان نامه اي امضا شد، تئوريسين هاي شيعه اين عمل امام حسن را همچنان كه همه ي اقدامات ديگر امامان را كاري بت شكنانه و بنيان براندارانه مي دانند اما اگر نحوه ي مماشات و همراهي فرزندان علي با معاويه را از زير گرد و خاك سند هاي تاريخي بيرون بكشيم روشن خواهد شد كه حقيقت اين نيست كه در گوش ما فرو كرده اند.آن چنان كه از تاريخ ها بر مي آيد در زمان امام حسين و پيش از مرگ برادرش در ميان مردمان غوغا و هياهوي بسيار در كار و حكومت معاويه وجود داشت به گونه اي كه بسياري از مردم به امام براي سرنگوني حكومت معاويه شكايت مي بردند اما امام در پاسخ مردم مي گفتميان من و معاويه عهدي است كه آن را نقض نمي كنم پس تا معاويه زنده است من بر او طغيان نخواهم كرد» .امام حسين همچنين در نامه اي خطاب به معاويه گفته بود: من خواهان نبرد يا ستيزه با تو نيستم».و پيرو همين شيوه ي برخورد با ستم دولت حاكمه بر مردم بود كه امام نه تنها دست به شمشير نمي برد بلكه به ياران خويش فرمود: تا معاويه زنده است همه تان بايد خانه نشيني پيشه كنيداما امام حسين نه تنها با معاويه براي برقراري عدل و قسط ستيزه نمي كرد بلكه هر گاه كه معاويه به مدينه مي رفت وي نخستين كسي بود كه به ديدار وي شتافته و او را در آغوش مي گرفت و به خاطر همين دوستي مشفقانه اين دو بود كه امام حسين در جنگ قسطنطنيه شركت كرد آن هم به فرمان معاويه! در برابر معاويه نيز وي را بي پاداش رها نمي كرد:روايت ها نشان مي دهند كه در برابر اين مماشات امامان ، معاويه مقرري آن ها را از سالي 5000 درهم در سال[در زمان خلافت عمر] به سالي يك ميليون درهم معادل 4هزار كيلو نقره در سال افزايش داد، بدين سان بود كه اين امامان بر سر چنان ثروت هاي هنگفتي خيمه زده بودند كه افزون بر بذل و بخشش هاي بي شمارشان از پس مانده ي ثروت شان امام زين العابدين شبانه روز 400 خانوار را طعام مي داد و... .اگر اين ايده را بپذيريم كه حكومت معاويه آن چنان كه بسياري از شيعيان باور دارند يك حكومت غاصبانه و ستمكارانه بوده است معناي مماشات امامان با دستگاه جور و ظلم آن هم در هنگامه اي كه بسياري از مردم و در كنارشان خوارج از بيدادهاي معاويه به ستوه آمده بودند بيشتر روشن خواهد شد. در واقع مي توان اين ايده را تاييد نمود كه در تمامتِ دورانِ سياهِ خلافتِ اميرالمومنين معاويه اين دو امامِ همامْ با دست روي دست گذاشتن و با بي اعتنايي به خواست توده ها و با دريافتِ مقرري هاي هنگفت نه تنها به گفته ي شيعيان به «اسلامِ انقلابي» ياري اي نرسانده اند بلكه با خاموشي شان هميار و همپايِ با خلفايِ ستم پيشهْ در سركوب توده ها دست داشته اند.

كاوِش ژرف تر «واقعه ي نينوا» نشان از آن دارد كه امام حسين واقعاً خواستار جنگ نبود ، همراهي و حضور كودكان و زنان همراه او وازننده يِ اين ايده است كه امام از نظر نظامي براي اين نبرد آمادگي داشته است.در واقع عامل اصلي آغاز جنگ نه آمادگي امام حسين بلكه اصرار عمر سعيد بود مبني بر اين بود كه امام بايد خودش را به ابن زياد حاكم كوفه تسليم كند، اين با وجودي بود كه امام حسين چندين بار در ضمن مذاكرات خواهان بازگشت و رفتن به پيش يزيد بن معاويه شده بود.در طي اين مذاكره ها امام نه تنها سخني در دشمني يزيد بر زبان نمي راند بلكه با تاكيد بر مناسبات خويشاوندي خود با عمر سعد از او تقاضا مي كند كه وي را به ابن زياد تسليم نكند اما سعد قبول نمي كند و مي گويد نه بايد تسليم ابن زياد شوي».نكته ي ديگري كه تاييد كننده ديدگاه ماست مبني بر اين كه امام خواهان نبرد نبود سخنان وي بود كه مي گفت: «من كسي نيستم كه جنگ با لشكريان يزيد را آغاز كنم».اگر اصرار عمر سعد در كار نبود شايد هرگز اين واقعه يِ خونين رخ نمي داد چرا كه مناسبات خويشاوندي در ميان تازيان از بنيه يِ استواري برخوردار بود چنان كه پادرمياني ريش سپيدان و سران قبايل مانع از بروز جنگ در ميان آن ها مي شد. در واقعه ي كربلا نيز شمر [از ياران علي بن ابي طالب در صفين و از راويان برجسته ي حديث] را مي بينيم كه به خاطرِ خويشاندي اش با عباس بن علي[ابوالفضل] برادر امام حسين با امان نامه اي به خيمه ي ياران امام حسين مي رود و مي گويد پسران خواهر ما بيايند اي پسران خواهر ما شما در امانيد

معاويه بن ابوسفيان در وصيت نامه اش خطاب به يزيد گفته بود حسين بن علي[...]مردي كم خطر است اگر بر او دست يافتي گذشت كن

اين گفته پيش از هر چيز از حزم و دورانديشي معاويه و دوم از دريافت روشني بر مي خيزد كه معاويه از امام حسين بن علي داشته است ، چنين بود كه پس از رساندن خبر مرگ حسين بن علي به او : «اشك در چشمان او حلق زدوي به شمر دشنام و ناسزا مي گويد و سپس دستور مي دهد كه از طرف او به هر يك از فرزندان و خويشاوندان حسين بن علي هديه ها و پيشكش هاي بسيار بدهند و دستور مي دهد كه با عزت و احترام ايشان را به خانه و كاشانه شان باز گردانند.در پاسخ به اين هديه ها و پيشكش ها بود كه سكينه دختر امام حسين مي گفتهيچ كس را كه منكر خدا باشد بهتر از يزيد نديدم».

آن چنان كه گفته شد معاويه خطاب به فرزنداش مي گويد: :«حسين بن علي[...]مردي كم خطر است اگر بر او دست يافتي گذشت كن!».اين گفته نشان از كينه و كدورت شخصي اي دارد كه يزيد از حسين بن علي در دل داشته است،و اين كينه از ماجراي عاشقانه اي بر مي خيزد كه يزيد بن معاويه با ارينب زن زيبا و هوسباز عبدلله سلام داشته است، اگر نهفته ها و ناگفته هاي اين داستان به روز روشن آورده شود مي توان بدين نتيجه دست يافت كه عامل اصلي كينه و دشني يزيد و حسين بن علي نه اسلام و مردم و سرنوشت آن ها بلكه مسائل به اصطلاح ناموسي اي بوده كه ميان آن ها به وجود آمده بود .ارينب در نخستين ديدار اش با يزيد با ناز و غمزه و كرشمه و دلبري دل از يزيد مي ربايد و از آن پس يزيد براي او نامه هاي عاشقانه مي فرستند . در پي اين دلدادگي و ديدارهاي پنهاني است كه سرانجام يزيد از او مي خواهد كه از همسرش عبدلله سلام جدا شود اما از آن جا كه ارينب زن زيبايي بوده است اين بعيد مي نموده كه عبدلله به آساني او را رها كند از همين رو يزيد ماجرا را با امير المومنين معاويه در ميان مي نهد و معاويه از اين موضوع به شدت بر آشفته مي شود .با بالا گرفتن هنگامه ، معاويه كه به شدت از اين موضوع هراسان بوده با رايزني نزديكان به اين نتيجه مي رسد كه بهتر است كه دخترش را به عبدلله سلام بدهد.سپس ماجرا را با عبدلله در ميان مي نهند و وي براي خواستگاري نزد معاويه مي آيد زيرا به هر حال ازدواج با دختر اميرالمومنين نه تنها براي او عزت و احترام به همراه مي آورد بلكه مي توانست بسياري از جاه خواهي ها و بلند پروازي ها و آرزوهاي او را برآورده سازد .در پاسخ؛ معاويه به او مي گويد همه چيز بسته به تصميم دخترم مي باشد ،دختر معاويه نيز كه از داستان آگاه بوده اذعان مي كند كه من نمي خواهم با مردي كه همسر ديگري دارد ازدواج كنم و تنها آن گاه زن تو مي شوم كه ارينب را « سه طلاقه» كرده باشي.سپس در حضور چند نفر شاهد عبدلله از ارينب جدا مي شود .پس از اين كه همه ي بندها و گره ها از پاي يزيد گشاده مي شود معاويه ترتيبي مي دهد تا جشن ازدواج باشكوه و شاهانه اي براي پسرش فراهم آيد و بسياري از بزرگان و سران سراسر سرزمين هاي اسلامي را به اين عروسي فرا مي خواند ، فراخوانده شدگان با هديه ها و پيشكش هاي بسيار به شام مي آيند و كاروان باشكوهي براي آوردن عروس روانه مي شوند چشم ها همه به راه ديدن عروس زيبا هستند. در اين گير و دار است كه حسين بن علي پير بر سرِ راه كاروان حاضر شده پس از گفتگو با كاروانيان و سپس سخن گفتن با ارينب با وعده ي باز پس ستاندن حكومت از دست معاويه و نيز با وعده ي بهشت از او مي خواهد كه همسرِ فرزندِ پيامبرِ خدا شود .ارينب نيز پذيرفته به جرگه ي زنان و كنيزان امام حسين مي پيوندد.پس از بازگشت كاروان بدون عروس ميهمانان همه با هديه ها و پيشكش هايِ خود باز مي گردند و شرمساري بسياري بزرگي براي اميرالمومنين به وجود مي آيد اما معاويه با دورانديشي خون سردي خود را حفظ مي كند .با اين همه رانه ي انتقام در وجود يزيد بن معاويه شعله ور مي شود شايد از همين رو بود كه سپس تر با جعده بنت اشعث يكي از همسران زيباي امام حسن پنهاني پيوند برقرار كرد و با وعده ي ازدواج و يكصد هزار درهم، او را به كشتن امام حسن واداشت.سرانجام نيز امام حسين چه بسا بدين روي كه ارينب از چشم او افتاده يا از اين رو كه ارينب تحمل سر كردن با يك مرد پير را ندارد تصميم مي گيرد كه او را به عبدلله بازگرداند [ روشن است كه پس از به هم خوردن جشن همه ي آرزوهاي وي ـ عبدلله ـ بر باد مي رود و تنها اميدي كه براي او مي ماند دست كم بازگرداندن ارينب است] بدين ترتيب پس از جدا شدن از ارينب به عبدلله مي گويد: «از اين پس ارينب همسر من نيست پس از چند ماه از آن تو خواهد بود».اين چند ماه همان زمان عده اي است كه زنان مسلمان پس از جداشدن از شوهران شان بايد نگه دارند مبادا كه از آن ها فرزندي در شكم داشته باشند. اين گفته ي امام حسين بر خلاف مدعاي بسياري از شيعيان نشان از آن دارد كه امام حسين از ارينب تمتع جسته است و اين كار او(بر هم زدن جشن) تنها براي بازگرداندن ارينب به عبدلله نبوده است چرا كه عبدلله به اختيار خود اش از ارينب جدا شد و اجباري در كار او نبود.

آن چنان كه نشان داده شد مناسبات خصمانه ي آل اميه و آل علي بيشتر از همه ، نه بر سر اسلام[كه به خطا دين سعادت مردم در دنيا ناميده مي شود] و مردم[كه گوسفندان خدا] هستند بلكه بر سر بده و بستان هاي خودشان بوده است پاري به خاطر حق حكومت و سروري كه از زمان نياكان محمد بن عبدلله با هم در ستيز بوده اند و پاري بر سر كينه هاي شخصي و خانوادگي شان . و اگر اين را نيز در پندار آوريم كه بسياري از كشتگان دشت نينوا از بندگان و بردگان امام حسين يا از خويشاوندان او بوده اند سويه ي سوگناك و درد آور داستان بيشتر نمايان خواهد شد .به هر رو و در خوش بينانه ترين حالت اين جنگ را تنها مي توان جنگ دسته اي از خويشاندان با نياكانِ مشترك دانست كه گرچه در درون كشاكش هاي بسياري با هم داشته اند اما هر دو با هم و با يك نام [الله] در يك هدف انباز بوده اند و آن يورش و حمله به مردمان و سرزمين هاي نامسلمان و واداشتن آن ها به پذيرش دين مبين در زير سايه ي شمشير يا پرداخت خفت بارانه ي جزيه بوده است. و اين ايده را بيشتر از هر چيز مشاوره هاي امامان معصوم با خلفا يا شركت كردن در جنگ عليه ايرانيان به ما نشان مي دهند، در واقع با هم ياري و هم كاري همين امامان معصوم در قرن نخست حمله ي تازيان به ايران بود كه آنان مردم درد كشيده و دادخواه ايران را به خاك و خون مي كشيدند يا شورش هاي برابري خواهانه ي آنان به فرمان همين امامان آزاده به شدت تمام سركوب مي شد. به هر رو ايشان همه ياران و پيروان محمد بودند كه مي گفت : "من با شمشير فرستاده شده‌ام و آن چه نيکوست در شمشير و با شمشير است... من فرستاده شده‌ام تا درو کنم نه بکارم." و يا: "بهشت، زير سايه ي شمشيرها است. شمشيرها، کليد بهشت اند."اما اكنون ما در درد و ناله ي آن كساني مي ناليم و ضجه مي كشيم كه خود ما را به اين مصيبت تاريخي گرفتار آورده اند و همه ي بند هاي بندگي را زير نام خدا به دست و پاي ما بسته اند و چنان در روان و جان مان رخنه كرده اند كه از ياد برده ايم ما درد كشيده ايم و آن ها مايه ي همه دردها.[باز هم خاطر نشان كنم كه هدف از بر زبان راندن سخن ها ، گونه اي ايران پرستي كور و ناشيانه نيست و با گفتن اين سخنان قصد افزودن افتخاري بر افتخارات اين سرزمين ندارم[!]] اما به هر رو روشن است كه بر خلاف گفته ي بسياري از تئوريسين هاي شيعه يورش تازيان به ايران نه تنها هيچ بهره اي براي ما نداشته است بلكه با بريدن پيوندهاي ما و از هم پاشيدن همبستگي ملي مان ، ما را از هستي تاريخي خويش ساقط كرده اند.و اين چنين است كه مي بينيم هنوز پس از گذشت 1400 سال از آن واقعه ي ِ شوم و طوفان وار با همه ي كوشش ها و مجاهدت هايِ مردمان اين سرزمين هنوز ناگزير از تحمل سايه ي شوم حكومت الله بر اين مردم هستيم كه حتا پروانه ي آزادنه زيستن و خنديدن و نوشيدن و خوردن و پوشيدن را به ما نمي دهد و نمايندگان و نشانه هاي او بر روي زمين با نشستن بر سر خوان پر نعمت جماعت آن چنان جيب ها و اندرونه ي خويش را انباشته اند كه آن گاه كه در كوچه و بازار بديشان بر مي خوري مي پنداري از سرزمين ديگري آمده اند چرا كه هيكل هايشان در هم سنجش با ديگران بس بسيار ناسان و دگرگونه است.برگ هاي تاريخ انباشته است از بي شمار ستم ها و دژكرداري هاي تازيان در قبال مردمان اين سرزمين كه بيان يك نمونه شان بسنده است تا دريابيم كه آنان كه بايد برشان اشك ريخت و ناله كرد نه امام حسن و امام حسين و ديگرا پيشوايان شيعه بلكه آزاد مرداني هستند كه در هجوم و يورش شان به تاج و تخت جبارانه ي خلفا و زمام داران اسلام جان را در راه هدف هاي بلندشان نهادند[هدفم ترويج شهيد پرستي نيست]،يك نمونه اش بابك خرمدين است :دهخدا از مروج الذهب مسعودي نقل كرده است :

روز پنجشنبه ماه صفر سال3 2 2 ه ق « بابك خرمدين» را نزد معتصم آوردند ، معتصم دستور داد خادمان زيورهاي او در آوردند و دست و پاي او را بريدند. پس از اين كه يكي از دست هاي او را بريدند بابك دست ديگر در خون كرده و بر روي خويش بماليد . خليفه گفت: اي سگ اين چه عمل است؟» بابك گفتخون در بدن انسان چهره ي او را سرخ نگه مي دارد ولي چون با كار دژخيمانه اي كه تو نسبت به من انجام مي دهي خون از بدنم خارج مي شود ، چهره ام زرد مي گردد، من روي خويش را به خون آغشته مي كنم تا كسي نگويد چهره ي من از ترس زرد شده است» معتصم به شمشير دار دستور داد شمشير را به ميان دنده هاي زير قلب اش فرو بر تا عذاب وي افزون گردد، سپس دستور داد تا زبان اش را ببرند و پيكر او را به دار بياويزند و سرش را به بغداد فرستاد تا بر جسر آن جا بياويزند آن گاه سر او را به خراسان بردند و در هر شهر و قصبه اي از خراسان گردانيدند زيرا كه بابك در دل مردم جاي بزرگ داشت و كار او همهمه به پا كرده و چيزي نمانده بود كه خلافت عباسيان را از ميان بر دارد .

اگر به راستي قرار بر مقايسه باشد ، همسنجش خيزش بابك با جنبش امام حسين با توجه به انگيزه هاي آنان نشان خواهد داد كه خيزش كدام يك از اين دو پيشرو تر بوده است. آن چنان كه از متن روايت ها بر مي آيد ما مي دانيم كه مردم كوفه كه به قولي 18هزار نامه براي امام حسين فرستاده بودند به محض گماشته شدن ابن زياد، از تصميم خود كه همانا به خلافت رساندن امام بود دست شستند و هنوز پاي در شهر ننهاده او را تنها گذاشتند در عوض بابك را مي بينيم كه نه تنها مردم او را تنها نگذاشته بودند بلكه چنان همهمه اي به پا شده بود كه مي رفت تا دستگاه خلافت عباسيان را برچيند.همسنجش نوع عذاب هايي كه اين دو كشيده اند نيز نشان از دردناك تر بودن زجر و شكنجه ي بابك دارد چرا كه وي را نه در ميدان جنگ بلكه دست و پا بسته ، بر اساس آموزه هاي اسلامي در دربار خليفه پاره پاره كردند و سپس شمشير را در سينه ي او فرو بردند تا زجر او بيشتر شود.اگر برانگيختن عاطفه ها و احساسات در كشتن يك انسان آزاده را بخواهيم سنجه ي كار خويش قرار دهيم كيفيت كشتن بابك بايد از امام حسين ناله خيز تر باشد ، حال اگر خواست هاي مردم خواهانه ي بابك را هم بدان بيافزاييم بايد اذعان كنيم كه اشك ريختن بر اين انسان آزاده سزاوار تر است تا امام حسين كه ايرانيان را از دشمنان عرب ها دشمن تر مي پنداشت.[البته قصد سوگواري بر بابك ها و همانندان او را ندارم آهنگم تنها بيان حقايق پنهان داشته شده يا تحريف شده ي تاريخي است].گفته شد كه يزيد بن معاويه دستور داد تا خويشاوندان امام حسين را با كمال احترام به خانه و كاشانه شان برگردانند[اين همان چيزي است كه ما به آن شام غريبان مي گوييم و از براي آن بر سر و سينه ي خودمان مي كوبيم و مويه ناله سر مي دهيم!]چنان كه امام زين العابدين از او سپاسگزاري مي كند و دختران امام به پاس لطف شان دستبندهاي خود را به ايشان مي دهند. آن گاه كه وضعيت اينان را با زنان و دختران و كودكاني كه در جنگ قادسيه به اسارت تازيان در آمدند و آن ها را از مادران شان جدا نموده و بر طبق آيات قرآن به عنوان اسرا و سبايا در بازارهاي مدينه به فروش گذاشتند با هم مي سنجيم در مي يابيم كه ما همچنان كه در آغاز اين نوشته بيان نمودم به چه گونه مسخ تاريخي و فرهنگي اي دچار آمده ايم كه كشندگان نياكان و به اسارت برنده ي فرزندان و دختران ايشان را تا اوج آسمان ها فراز برده ايم و مردگان ايشان را تا حد خدايان و بيشتر از خدايان مي پرستيم ، آن چنان كه از نان و آب فرزندان گرسنه ي خود مي گيريم و به زيارت ضريح[بت] مقدس[!] ايشان مي رويم تا بيشتر و بيشتر جيب نمايندگان آن ها بر روي زمين را بيانباريم.براي اين كه ژرفاي اين دگر چهره شدن را نشان دهم تنها مي خواهم به يك روايت زيبا و پرمايه اشاره كنم و سخنم را به پايان رسانم:

آن گاه كه سپاهيان "قُتيبه"، سيستان را به خاک و خون كشيدند، مردى چنگ‌نواز، در كوى و برزن شهر -كه غرق خون و آتش بود- از كشتارها و جنايات "قُتيبه" داستان ها سر مي كرد و از ديدگانِ بازماندگان خونابه روان مى‌ساخت و خود نيز، خون مى‌گريست... و آن گاه، بر چنگ مى‌نواخت و مى‌خواند:

با اين‌همه غم

در خانه ي دل

اندکی شادی بايد

که گاهِ نوروز است .

 ما اما اکنون همه ی در ها و دریچه های شاد بودن و شاد زیستن را به روی خود بسته ایم و با پوشیدن جامه های سیاه مرگ نما هر روز بیش از دیروز نشان می دهیم که تا چه سان بت پرستیم

برگرفته از پردازه ها

+ نوشته شده توسط حبیبی از فنلاند در Fri 25 Jan 2008 و ساعت 18:44 |