وقتی غمنامه علي مهين ترابي را خواندم دست خودم نبود گریه ام گرفت و سیر گریستم شاید برای جوانی اش ٬ شاید برای بیگناهیش.
« پاييز گفت تا چند روز ديگر مي رود.
مامور زندان هم گفت قبل از رفتن پاييز تو هم مي روي .»
و حال من هم با تو لحظه ها را بی صبرانه میشمارم
اما تو شاید برای لولوي شب و من برای رهایی تو
« مرگ لالايي مي خواند، صداي خاموشش را مي شنوم »
و من میگویم صدای فریاد عدالت را می شنوم
و صدای آزادی را که تو را می خواند
تو بی صبرانه لحظه ها را می شماری
من نیز مثل تو
تو برای رفتن و من برای دیدن دوباره ات
من از امید میگویم و می خوانم اما تو ...
می دانم دوباره کوچه های سفید کوچه تو را می بینند
« پاييز دارد مي رود . من هم دارم مي روم.»
تو می دانی که پاییز می اید تو نیز دوباره می آیی
و من تو را پیش از پاییز دوباره خواهم دید
نمیدانم از بی عدالتی کدامین عادلی باید شکوه کنم و نمیدانم به کدامین عادلی باید التماس کنم نمیدانم اگر تو را با فریادهای شبو روزم صدا کنم هیچ اجابتم میکنی ٬ نمیدانم
گوش اگر گوش تو و ناله اگر ناله من
آنچه البته به جایی نرسد فریاد است
ولی عزیزم اگر تو ناامید هستی بخاطر سیاهی آن دیوارها و آن نرده های لعنتی است که دور تو تاری به سیاهی تارهای شبانه دوخته اند اما من از امید میگویم و برای تو میخوانم
من اینجا تو را انتظار میکشم شاید پشت همین میله های آهنی و همان دیوار سیاه
مرا حس میکنی؟
تو را پیش از پاییز خواهم دید


